گرینلند و اخلاق گزینشی غرب: دیدگاهی ایرانی

یادداشت در سایت تهران تایمز 13 بهمن 1404 - 

 

متن اصلی به زبان انگلیسی بوده و ترجمه زیر توسط Ai انجام شده است.

 

بحث گرینلند چیزی عمیق‌تر از اختلاف نظر فراآتلانتیکی بر سر یک قلمرو قطب شمال را آشکار کرده است. این بحث شکاف فزاینده‌ای را بین لفاظی‌های اروپا و رفتار اخیر آن در سایر نقاط جهان آشکار کرده است - شکافی که اعتبار آن را بسیار فراتر از قطب شمال تضعیف می‌کند.

مسئله این نیست که آیا وضعیت ارضی گرینلند باید رعایت شود یا خیر. طبق قوانین بین‌المللی، اصل تمامیت ارضی همچنان اساسی است و کمتر کسی به طور جدی خلاف آن را استدلال می‌کند. سوال واقعی این است که چرا دولت‌های اروپایی ناگهان در این مورد لحن قانونی سازش‌ناپذیری را اتخاذ کرده‌اند، در حالی که همان استانداردها را در درگیری‌ها و بحران‌هایی که به همان اندازه - اگر نه بیشتر - برای ثبات جهانی اهمیت دارند، کنار گذاشته‌اند.

در خاورمیانه، رفتار اروپا به طرز چشمگیری متناقض بوده است. در جریان آخرین تشدید تنش - یک درگیری کوتاه اما مهم - دولت‌های اروپایی از محکوم کردن اقداماتی که به طور گسترده در خارج از غرب تجاوز تلقی می‌شوند، خودداری کردند. برخی پا را فراتر گذاشته و به اسرائیل کمک دفاعی ارائه دادند و همزمان فشار سیاسی بر ایران را افزایش دادند. احیای مکانیسم «اسنپ‌بک» در توافق هسته‌ای، همراه با عدم دفاع فعال اروپا از توافقی که زمانی مدافع آن بود، پیام روشنی ارسال کرد: همسویی با واشنگتن بر تعهدات قانونی و تعادل دیپلماتیک اولویت دارد.

حتی اقدامات نمادین نیز این تغییر را منعکس می‌کردند. پس گرفتن بی‌سروصدای دعوت از مقامات ایرانی در مجامع بین‌المللی بزرگ، از جمله مجمع جهانی اقتصاد در داووس، نشان داد که اروپا چقدر سریع از موضع تعامل بی‌طرفانه‌ای که زمانی ادعای حفظ آن را داشت، دست کشید. برای بسیاری از ناظران، این اقدامات آنچه را که قبلاً آشکار شده بود، تأیید کرد: اروپا دیگر به عنوان یک قطب مستقل عمل نمی‌کرد، بلکه به عنوان یک بازیگر ثانویه در مرزهای استراتژیک آمریکا عمل می‌کرد. در چنین شرایطی است که واکنش اروپا به گرینلند بسیار تکان‌دهنده به نظر می‌رسد.

هنگامی که چهره‌های سیاسی آمریکایی، از جمله دونالد ترامپ، رئیس جمهور، آشکارا در مورد گسترش نفوذ ایالات متحده بر گرینلند صحبت کردند، رهبران اروپایی با عجله این موضوع را به عنوان نقض آشکار حاکمیت و هنجارهای بین‌المللی مطرح کردند. زبان این سخنان مطلق، قانونی و اخلاقی بود. با این حال، برای مخاطبان خارج از اتحاد فراآتلانتیک، این قاطعیت ناگهانی توخالی به نظر می‌رسید.

مشکل این نیست که اروپا در دفاع از اصول قانونی اشتباه می‌کند. مشکل این است که از آنها به صورت گزینشی دفاع می‌کند.

حقوق بین‌الملل، اگر قرار باشد مشروعیت خود را حفظ کند، نمی‌تواند به عنوان فهرستی عمل کند که بازیگران قدرتمند از میان آن، آنچه را که برایشان مناسب است انتخاب کنند. وقتی اصول در برخی مناطق اجرا می‌شوند اما در مناطق دیگر نادیده گرفته می‌شوند، قدرت هنجاری خود را از دست می‌دهند و به ابزاری برای راحتی تبدیل می‌شوند. این دقیقاً همان برداشتی است که اکنون در بخش بزرگی از جنوب جهان - و به طور فزاینده‌ای در بخش‌هایی از خاورمیانه و آسیا - رواج دارد.

بحث گرینلند همچنین یک واقعیت ژئوپلیتیکی ناخوشایند را برجسته می‌کند که رهبران اروپایی به ندرت علناً به آن اذعان می‌کنند. ادغام استراتژیک، نظامی و اقتصادی گرینلند با ایالات متحده عمیق و دیرینه است. ضمانت‌های امنیتی، سرمایه‌گذاری‌های زیرساختی و حضور دفاعی آمریکا، هویت استراتژیک مدرن این جزیره را برای دهه‌ها شکل داده است. این امر تجدیدنظرطلبی ارضی را توجیه نمی‌کند، اما روایت‌های حقوقی ساده‌انگارانه‌ای را که واقعیت‌های قدرت را به طور کلی نادیده می‌گیرند، پیچیده می‌کند.

دولت‌های غربی معمولاً وقتی به منافع خود خدمت می‌کنند، به چنین واقعیت‌هایی استناد می‌کنند. نیازهای امنیتی، پیوندهای تاریخی و ثبات منطقه‌ای اغلب برای توجیه مداخلات، تحریم‌ها و فشار سیاسی در جاهای دیگر ذکر می‌شوند. انکار اینکه عوامل مشابهی در قطب شمال نقش دارند - در حالی که بر تفسیر حقوقی سختگیرانه اصرار دارند - تنها برداشت‌های استانداردهای دوگانه را تقویت می‌کند.

از قضا، این لحظه تضاد بین سبک و محتوا را در سیاست غرب آشکار کرده است. چهره‌هایی مانند دونالد ترامپ، که اغلب به دلیل بی‌توجهی به هنجارهای دیپلماتیک مورد انتقاد قرار می‌گیرند، گاهی اوقات واقعیت‌های ژئوپلیتیکی را صریح‌تر از رهبران اروپایی که همچنان محاسبات استراتژیک را در زبان حقوقی پنهان می‌کنند، بیان کرده‌اند. در حالی که لفاظی‌های ترامپ اغلب خام و بی‌ثبات‌کننده است، اما در اذعان به این که قدرت، نه فقط اصول، نتایج جهانی را شکل می‌دهد، به طرز دلپذیری صریح است.

ناراحتی اروپا از این صراحت، نشان دهنده یک اضطراب استراتژیک عمیق‌تر است. گرینلند به نمادی از وابستگی اروپا به امنیت آمریکا و توانایی محدود آن برای شکل‌دهی مستقل به نتایج تبدیل شده است. رهبران اروپایی با طرح این موضوع به عنوان یک اختلاف حقوقی به جای یک اختلاف استراتژیک، از مواجهه با این عدم تعادل اجتناب می‌کنند - اما این کار را به قیمت از دست دادن اعتبار انجام می‌دهند.

برای کشورهای خارج از سیستم اتحاد غربی، این لحظه فرصتی را فراهم می‌کند - نه برای تأیید ادعاهای آمریکا یا تضعیف حاکمیت، بلکه برای به چالش کشیدن سلسله مراتب اخلاقی که اروپا مدت‌هاست در نظر گرفته است. این کشورها با برجسته کردن ناسازگاری‌ها در نحوه استناد به قوانین بین‌المللی، می‌توانند گفتگوی صادقانه‌تری در مورد چگونگی عملکرد واقعی نظم جهانی ایجاد کنند.

این امر مستلزم کنار گذاشتن اصول حقوقی نیست. برعکس، مستلزم دفاع مداوم از آنهاست. وقتی اروپا فشار سرزمینی در قطب شمال را محکوم می‌کند در حالی که در مورد نقض قوانین در جاهای دیگر سکوت می‌کند، همان هنجارهایی را که ادعای محافظت از آنها را دارد، تضعیف می‌کند. وقتی برخی از کشورها را مجازات می‌کند در حالی که از برخی دیگر محافظت می‌کند، قانون را به اهرم فشار تبدیل می‌کند.

پیامدهای آن فراتر از شهرت اروپا است. یک نظم مبتنی بر قانون نمی‌تواند با اجرای گزینشی دوام بیاورد. هرچه کشورهای بیشتری ایمان خود را به بی‌طرفی هنجارهای بین‌المللی از دست بدهند، به طور فزاینده‌ای به قدرت، اتحادها و بازدارندگی به جای قانون تکیه خواهند کرد. این مسیر به نفع هیچ کس نیست - از جمله خود اروپا. اگر رهبران اروپایی می‌خواهند جایگاه خود را به عنوان بازیگران هنجاری احیا کنند، باید فراتر از ژست‌های اخلاقی بروند و با تناقضات خود روبرو شوند. رعایت قوانین بین‌المللی به معنای اعمال آن حتی زمانی است که از نظر سیاسی نامناسب باشد - چه در گرینلند، خاورمیانه یا هر جای دیگر.

تا زمانی که این اتفاق نیفتد، بحث گرینلند چیزی بیش از یک اختلاف ارضی باقی خواهد ماند. این بحث به عنوان آینه‌ای خواهد بود که بحران عمیق‌تر اعتبار غرب را منعکس می‌کند - بحرانی که ریشه در فرسایش حاکمیت ندارد، بلکه در فرسایش انسجام است.

 

 

لینک یادداشت در سایت تهران تایمز

 

 

 

فایل یادداشت