چرا تنگه هرمز به یک مسئله حیاتی برای تهران تبدیل شده؟

یادداشت مقاله در سایت مرکز الدراسات العربیه الأوراسیه (CAES)، 24 مرداد 1405 - 

 

 

متن اصلی به زبان انگلیسی بوده است و ترجمه زیر توسط Ai انجام شده.

 

چگونه طرز فکر دوران جنگ ایران در حال تغییر منطق استراتژیک خلیج فارس است

برای دهه‌ها، سیاست‌گذاران و استراتژیست‌های نظامی در تهران در مورد اینکه آیا تنگه هرمز باید صرفاً یک عامل بازدارنده استراتژیک باقی بماند یا به ابزاری فعال برای حکومتداری تبدیل شود، بحث می‌کردند. در طول بحران‌های متوالی، ایران عموماً از به‌کارگیری این اهرم خودداری می‌کرد، علی‌رغم اینکه لفاظی‌های سیاسی مکرر خلاف آن را نشان می‌داد. از دیدگاه تهران، تنها یک محیط جنگی فوق‌العاده - محیطی که به عنوان تهدیدی برای بقای دولت ایران تلقی شود - می‌تواند چنین تحولی را توجیه کند.

منطق استراتژیکی که اکنون به نظر می‌رسد بر تفکر ایرانی‌ها حاکم است، کمتر در محاسبات اقتصادی ریشه دارد و بیشتر در امنیت وجودی است. اگر تصمیم‌گیرندگان ایرانی به این نتیجه برسند که کشورشان وارد دوران اساساً متفاوتی از رویارویی با ایالات متحده و اسرائیل شده است، احتمالاً تنگه هرمز را نه صرفاً به عنوان یک آبراه بین‌المللی، بلکه به عنوان یکی از ابزارهای باقی‌مانده که قادر به شکل‌دهی تعادل قدرت منطقه‌ای است، در نظر می‌گیرند. در چنین شرایطی، هدف تهران نه به حداکثر رساندن درآمد یا نفوذ تجاری، بلکه حفظ اهرم استراتژیک بر یکی از مهم‌ترین گلوگاه‌های دریایی جهان است. این تمایز برای درک رفتار ایران ضروری است. بسیاری از تحلیل‌های غربی تمایل دارند سیاست هرمز تهران را از دریچه دیپلماسی قهری، بازارهای نفت یا آزادی ناوبری تفسیر کنند. با این حال، از دیدگاه تهران، نگرانی اصلی حفظ بازدارندگی است. ارزش تنگه هرمز نه در عملکرد تجاری آن، بلکه در توانایی آن در تأثیرگذاری بر محاسبات دشمنانی است که در حال بررسی فشار نظامی علیه ایران هستند.

از قضا، این اهرم خود آسیب‌پذیر است و دو جریان (روند) می‌تواند به تدریج از سودمندی استراتژیک تنگه بکاهد.

خطر اول، استفاده بیش از حد است. اگر ایران مکرراً ترافیک دریایی را تهدید یا مختل کند، بازیگران بین‌المللی ناگزیر سرمایه‌گذاری در مسیرهای حمل و نقل جایگزین، خطوط لوله، بنادر و کریدورهای لجستیکی را که برای کاهش وابستگی به هرمز طراحی شده‌اند، تسریع خواهند کرد. آنچه در ابتدا به عنوان ابزاری برای بازدارندگی عمل می‌کند، در نهایت می‌تواند ارزش خود را از بین ببرد. هنگامی که بازارهای جهانی انرژی با موفقیت از تنگه هرمز فاصله بگیرند، ایران یکی از مهمترین دارایی‌های ژئوپلیتیکی خود را از دست خواهد داد. در نتیجه، حفظ اعتبار هرمز به عنوان اهرم استراتژیک به همان اندازه که به اراده نیاز دارد، به خویشتنداری نیز نیاز دارد.

نگرانی دوم - و مسلماً فوری‌تر - تلاش عمدی بازیگران منطقه‌ای و خارجی برای دور زدن کامل تنگه است. این پروژه‌هایی که وابستگی به هرمز را کاهش می‌دهند، صرفاً تلاش‌های تجاری یا لجستیکی نیستند؛ آنها به تدریج یکی از مزایای استراتژیک پایدار ایران را از بین می‌برند.

این نگرانی در دوره‌های رویارویی مسلحانه حتی بیشتر آشکار می‌شود. در زمان صلح، قوانین بین‌المللی دریایی، کنوانسیون‌های تعیین‌شده و هنجارهای پذیرفته‌شده حاکم بر عبور و مرور، انتظارات از رفتار دولت را شکل می‌دهند. با این حال، زمان جنگ محاسبات استراتژیک را تغییر می‌دهد. از دیدگاه تهران، فرضیات اساسی ناوبری در زمان صلح دیگر به طور کافی تهدیدات امنیتی وجودی را برطرف نمی‌کنند. بنابراین، تصمیم‌گیرندگان ایرانی احتمالاً حرکات دریایی را نه صرفاً بر اساس مقررات زمان صلح، بلکه بر اساس مقررات حاکم بر درگیری‌های مسلحانه که شامل ریسک نظامی و اهداف استراتژیک است، ارزیابی می‌کنند.

در چنین شرایطی، تمایز بین ترافیک تجاری و لجستیک نظامی به طور فزاینده‌ای مبهم می‌شود. تهران ممکن است نتیجه بگیرد که مسیرهای کشتیرانی را نمی‌توان به طور خودکار از نظر سیاسی بی‌طرف فرض کرد، زیرا همین کریدورهای دریایی، جابجایی تجهیزات نظامی، سیستم‌های تسلیحاتی، قطعات هواپیما، دارایی‌های اطلاعاتی یا پشتیبانی لجستیکی را که به نفع ایالات متحده و پایگاه‌ها و شرکای منطقه‌ای آن است و به طور مستقیم یا غیرمستقیم در درگیری نظامی با ایران درگیر هستند، تسهیل کرده‌اند.

این تحول روانی و قانونی شاید کم‌اهمیت‌ترین جنبه بحران فعلی باشد. پیش از خصومت‌های گسترده، ایران عموماً ناوبری از طریق تنگه را بدون دخالت تحمل می‌کرد، اگرچه تحریم‌های ایالات متحده و همکاری شرکای آمریکایی در پذیرش یا حتی اجرای این تحریم‌ها، سودمندی آزادی ناوبری در منطقه را برای ایران به عنوان کشور ساحلی اصلی به شدت کاهش داده بود. با این حال، زمان جنگ اساساً برداشت‌های ملی را تغییر می‌دهد. از دیدگاه تهران، سلاح‌ها، فناوری‌ها و شبکه‌های لجستیکی که بعداً خاک ایران را تهدید می‌کنند، اغلب دقیقاً از طریق همان کریدورهای دریایی عبور می‌کنند، زمانی که اعتقاد بر این باشد که این سلاح‌ها در حملات به خاک، زیرساخت‌ها، پرسنل نظامی یا غیرنظامیان ایران نقش داشته‌اند، سیاست‌گذاران ایرانی به طور فزاینده‌ای جداسازی ناوبری از امنیت ملی را دشوار می‌یابند. چنین تجربیاتی تأثیرات ماندگاری بر فرهنگ استراتژیک می‌گذارند. ملت‌هایی که از درگیری‌های وجودی بیرون می‌آیند، به ندرت بلافاصله به فرضیات امنیتی قبلی خود باز می‌گردند. حافظه جمعی، دکترین را تغییر شکل می‌دهد. برداشت‌های عمومی از آسیب‌پذیری در برنامه‌ریزی نظامی نهادینه می‌شود. واکنش‌های غیرنظامیان در دوره‌های بحران - از جمله تلاش‌های خودجوش برای محافظت از زیرساخت‌های حیاتی و تأسیسات استراتژیک - این تصور را تقویت می‌کند که بقای ملی نیازمند هوشیاری بسیار بیشتری نسبت به گذشته است. در این محیط، عزم تهران برای اعمال نظارت دقیق‌تر بر تنگه هرمز نه تنها نشان‌دهنده محاسبات نظامی، بلکه نشان‌دهنده یک باور اجتماعی گسترده‌تر است که تهدیدات آینده باید در اسرع وقت خنثی شوند.

این به توضیح این موضوع کمک می‌کند که چرا اهداف ایران اساساً با تفاسیری که تنگه را در درجه اول به عنوان منبع فشار اقتصادی تصویر می‌کنند، متفاوت است. تهران اساساً به دنبال عوارض، اجاره تجاری یا سود مالی کوتاه‌مدت نیست. در واقع، تجاری‌سازی بیش از حد تنگه می‌تواند ارزش استراتژیکی را که ایران به دنبال حفظ آن است، تضعیف کند. هدف اصلی، بازدارندگی است: اطمینان از اینکه هیچ دشمنی نمی‌تواند از محیط دریایی برای آماده‌سازی، تسهیل یا حفظ فشار نظامی علیه ایران سوءاستفاده کند.

تحولات اخیر این تصویر را پیچیده‌تر می‌کند. با فرض اینکه چارچوب دیپلماتیک پس از جنگ که در تفاهم‌نامه اسلام‌آباد گنجانده شده است، پس از تبادلات نظامی مکرر و تصمیمات سیاسی بعدی در واشنگتن، شروع به فروپاشی کرده است، به نظر می‌رسد هم تهران و هم واشنگتن کمتر به حفظ هر عنصر از ترتیبات اولیه متعهد هستند. از دیدگاه ایران، این توافق ممکن است بیش از آنچه واقعیت‌های ژئوپلیتیکی در نهایت می‌توانستند حفظ کنند، وعده داده باشد. از دیدگاه آمریکا، تغییر اولویت‌های سیاسی و کاهش اعتماد، به طور مشابه اشتیاق برای حفظ تعهدات قبلی خود را کاهش داده است.

با این حال، به نظر نمی‌رسد هیچ یک از طرفین مشتاق یک جنگ تمام عیار دیگر باشند. ایران و ایالات متحده همزمان آمادگی نظامی خود را نشان می‌دهند و در عین حال تلاش می‌کنند تعادل شکننده‌ای را حفظ کنند. تبادل آتش محدود، سیگنال‌دهی تنظیم‌شده و تشدید دقیق مدیریت‌شده، به سازوکارهایی برای انتقال اراده بدون عبور از آستانه و ورود به درگیری نامحدود تبدیل شده‌اند. با این حال، چنین تعادلی ذاتاً ناپایدار است. هر مرحله از سیگنال‌دهی نظامی، احتمال اشتباه محاسباتی را به همراه دارد. یک حادثه تاکتیکی منفرد، سوءتفاهم در مورد نیات یا تشدید کنترل‌نشده درگیری می‌تواند به سرعت بر تمایل سیاسی برای خویشتن‌داری غلبه کند.

در روایت استراتژیک تهران، اسرائیل جایگاه محوری در این پویایی تشدید تنش دارد. سیاست‌گذاران ایرانی اغلب استدلال می‌کنند که اقدامات اسرائیل بارها فرصت‌های کاهش تنش و دیپلماسی را مختل کرده و رویارویی منطقه‌ای گسترده‌تری را بین ایران و ایالات متحده تشویق کرده است. از این منظر، درگیری مجدد با تشدید خصومت‌ها بین واشنگتن و تهران و در عین حال تضعیف چشم‌اندازهای یک معماری امنیتی منطقه‌ای پایدار، به منافع استراتژیک اسرائیل خدمت می‌کند. این همچنان عنصر مهمی از تفسیر ایران از رویدادهای اخیر منطقه‌ای است و بنابراین انتخاب‌های سیاسی آن را شکل می‌دهد.

اگر ثبات پایدار هدف باقی بماند، نه بازدارندگی و نه دیپلماسی به تنهایی کافی نخواهند بود. این دو باید یکدیگر را تقویت کنند. اولویت فوری باید جلوگیری از تبدیل شدن حوادث به رویارویی نظامی کنترل نشده و همزمان تسریع تعامل دیپلماتیک مستقیم بین تهران و واشنگتن باشد. حفظ گفتگو در دوره‌های تنش به طور قابل توجهی دشوارتر از شروع آن در لحظات آرامش است، اما دقیقاً در شرایط بحران است که ارتباط از نظر استراتژیک ضروری می‌شود.

مذاکرات همچنین از یک ساختار نهادی بزرگتر سود می‌برد. به جای تلاش برای حل همزمان هر اختلاف، مسائل معوقه باید در سه دسته مجزا سازماندهی شوند. مورد اول باید شامل توافق‌هایی باشد که قبلاً حاصل شده‌اند و صرفاً مستلزم اجرای صادقانه هستند. مورد دوم باید شامل اختلافات فنی مناسب برای مذاکرات پایدار در سطح کارشناسی باشد که از رویارویی سیاسی جدا باشد. مورد سوم باید شامل حساس‌ترین مسائل سیاسی باشد، که در آن پیشرفت لزوماً تدریجی و مشروط به اثبات متقابل حسن نیت و اعتمادسازی خواهد بود.

در نهایت، هرگونه معماری دیپلماتیک آینده نیاز به یک مکانیسم معتبر برای ارزیابی پایبندی دارد. گروهی از میانجی‌های مورد قبول طرفین می‌توانند فراتر از نقش سنتی تسهیل‌گر تکامل یابند و در عوض به عنوان یک نهاد داوری مستقل عمل کنند که قادر به ارزیابی تخلفات ادعایی، نظارت بر اجرا و ارائه ارزیابی‌های بی‌طرفانه از رفتارهای مورد مناقشه باشد. چنین نهادی رقابت استراتژیک را از بین نمی‌برد، اما می‌تواند خطرات سوءتفاهم، اتهامات متقابل و تشدید ناخواسته تنش را به میزان قابل توجهی کاهش دهد.

در نهایت، آینده تنگه هرمز کمتر توسط استدلال‌های حقوقی و بیشتر توسط برداشت‌های استراتژیک تعیین خواهد شد. تا زمانی که تهران به تفسیر تنگه از طریق لنز امنیت وجودی به جای ناوبری تجاری ادامه دهد، سیاست‌های آن منطقی را منعکس خواهد کرد که اساساً با آنچه بسیاری از ناظران خارجی فرض می‌کنند، متفاوت است. بدون درک این منطق، تلاش‌ها برای حفظ ثبات در یکی از مهم‌ترین آبراه‌های استراتژیک جهان بعید است که به موفقیت برسد.

 

 

لینک یادداشت در سایت (CAES)

 

 

فایل یادداشت